<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>داستانک: داستان های کوتاه و آموزنده</title>
		<link>http://dastanak.com</link>
		<description>برای دریافت دو  وعده داستانک(صبح و عصر) در روز به dastanak.com@gmai.com یک ایمیل بزنید.</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>درخت مشکلات</title>
					<link>http://dastanak.com/1391/02/22/post-446/</link>
					<description>&lt;p&gt;نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد .....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;p&gt;عد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ،&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Fri, 11 May 2012 17:00:52 GMT</pubDate>
          <comments>http://dastanak.com/Comments.bs?PostID=446</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://dastanak.com/1391/02/22/post-446/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>حکایت سید مهدی قوام و زن روسپی</title>
					<link>http://dastanak.com/1391/01/30/post-445/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;p&gt;انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد. چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دست شما درد نکند، بزرگوار!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;p&gt;زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حاج مرشد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جانم آقا سید؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سید انگار فکرش جای دیگری است…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سبحان الله…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سید مکثی می‌کند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله می‌گوید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زن، با تردید، راه می‌افتد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سید؛ ولی مشتری بود!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;***&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این بار، نوبت باران چشمان سید است…سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 15:52:33 GMT</pubDate>
          <comments>http://dastanak.com/Comments.bs?PostID=445</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://dastanak.com/1391/01/30/post-445/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار</title>
					<link>http://dastanak.com/1391/01/28/post-444/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;p&gt;روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!&lt;/p&gt;&lt;div&gt;....&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;p&gt;و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم... این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Mon, 16 Apr 2012 13:13:31 GMT</pubDate>
          <comments>http://dastanak.com/Comments.bs?PostID=444</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://dastanak.com/1391/01/28/post-444/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>حمام رفتن بهلول</title>
					<link>http://dastanak.com/1391/01/09/post-443/</link>
					<description>&lt;div&gt;روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;p&gt;این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Wed, 28 Mar 2012 20:55:26 GMT</pubDate>
          <comments>http://dastanak.com/Comments.bs?PostID=443</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://dastanak.com/1391/01/09/post-443/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>تقویم 91 به صورت wallpaper</title>
					<link>http://dastanak.com/1390/12/24/post-442/</link>
					<description>&lt;div style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;برای دانلود روی تصویر زیر کلیک کنید:&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://blog.locopoc.com/Detail/p30983739.loco&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;
&lt;img style=&quot;width: 400px; &quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7328550321/loco_cal.jpg&quot; border=&quot;0&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;

</description>
					<pubDate>Wed, 14 Mar 2012 20:37:24 GMT</pubDate>
          <comments>http://dastanak.com/Comments.bs?PostID=442</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://dastanak.com/1390/12/24/post-442/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>به او اعتماد کن</title>
					<link>http://dastanak.com/1390/12/19/post-441/</link>
					<description>&lt;div&gt;مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))&lt;/div&gt;&lt;div&gt;او پاسخ داد:((بله))&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&amp;nbsp;خدمتکار پرسید:....&lt;/div&gt;

&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدمتکار گفت:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
					<pubDate>Fri, 9 Mar 2012 15:01:06 GMT</pubDate>
          <comments>http://dastanak.com/Comments.bs?PostID=441</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://dastanak.com/1390/12/19/post-441/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن داشته باشد!</title>
					<link>http://dastanak.com/1390/12/05/post-440/</link>
					<description>&lt;p&gt;روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Fri, 24 Feb 2012 15:54:41 GMT</pubDate>
          <comments>http://dastanak.com/Comments.bs?PostID=440</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://dastanak.com/1390/12/05/post-440/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>بیشرمانه زیستن</title>
					<link>http://dastanak.com/1390/12/01/post-439/</link>
					<description>&lt;span style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را &amp;quot;بیشرمانه مردن&amp;quot; تعریف می کنند.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد &amp;nbsp;منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;ما آمده ایم &amp;nbsp;که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12px; line-height: 21px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 13:21:45 GMT</pubDate>
          <comments>http://dastanak.com/Comments.bs?PostID=439</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://dastanak.com/1390/12/01/post-439/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>مرا بغل کن</title>
					<link>http://dastanak.com/1390/11/06/post-438/</link>
					<description>&lt;p&gt;روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى &amp;quot;مرا بغل کن&amp;quot; چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 11:31:36 GMT</pubDate>
          <comments>http://dastanak.com/Comments.bs?PostID=438</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://dastanak.com/1390/11/06/post-438/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>ذکاوت بوعلی</title>
					<link>http://dastanak.com/1390/10/30/post-437/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;background-color: rgb(255, 204, 0); &quot;&gt;با تشکر از مهرداد عزیز&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;p&gt;از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این، افسانه یا داستان نیست,&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 16:11:12 GMT</pubDate>
          <comments>http://dastanak.com/Comments.bs?PostID=437</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://dastanak.com/1390/10/30/post-437/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

